وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh


داستان طنز گونه و کوتاه

 بچه مان را چشم زدند !

 فرهاد داودوندی - بروجرد :  برای دید و بازدید نوروزی سری به منزل یکی از بستگان زدیم ، گروهی دیگر از دوستان دور و نزدیک و بستگان هم آنجا تشریف داشتند ، هر کسی مشغول گفتگو با بغل دستی بود اما اضطراب در چهره میزبان موج میزد ! برای لحظاتی پیش خودم اندیشیدم نکند میوه و شیرینی کم آمده است ؟ نکند بین حضار دلخوری بوده که میزبان چنین دل نگران است ؟ که ناگهان ..... ! ناگهان احساس کردم زلزله ده ریشتری آمد یا زمین دچار رانش شد ! در و پیکر  منزل چنان بهم خورد که یک متر T دروغ است ، اما حتما نود سانتی متری از جا پریدم ! احساس می کنم همه متوجه شدند که رنگ از رخسار من پریده ! در حالیکهمثل افراد منگول بر و بر نگاه دور و بر می کردم  ، حسن آقا یکی از میهمانان جلسه  گفت : آقا فرهاد نترس !  ماشااله  ماشااله ، پسرم است که مشغول بازی می باشد ! مادر بچه هم در حالیکه نگاه توام با غروری به دیگران می نمود ، سخنان شوهرش را چنین ادامه داد که ماشااله ، هزار ماشااله  ، بچه م خیلی شیطونه ! و همین کارهاش باعث شده که همه دوستش داشته باشند!!! و سپس افزود البته از چشم بد می ترسم که نکند بچه م را چشم بزنند ! همه حضار در حالیکه زیر چشمی همدیگر را نگاه می کردند و از همان نیم نگاه های شان میشد یک دنیا حرف و مطلب را خواند ! بدون اینکه نگاه پدر و مادر آن بچه بنمایند ، مشغول پوست کندن میوه شدند ! در این میان زن صاحبخانه که همچنان موجی از دلهره را میشد در چشمانش به وضوح دید گفت : بچه است ، خدا براتون حفظش کنه ! فقط خیلی مواظبش باشید اتفاقی براش نیفته ! خدای ناکرده برای بچه های شیطون ، ممکنه اتفاق بدی پیش بیاد !  که ناگهان مادر بچه در حالیکه اخم هایش را در هم نمود  گفت : حاج خانم بچه  شیطون و هار ، ندیدید که به بچه من میگید شیطون  ! حضار همچنان در سکوت و در حین نوش جان نمودن میوه و شیرینی و بخصوص پسته های آجیل ! مشغول شنیدن سخنان مادر بچه بودند که  ناگهان صدای مهیب شکستن شیشه به گوش رسید و پدر و مادر آن بچه ، شتابان از جای خود جسته به سمت حیاط دویدند ، حضار همگی در حالیکه تلخندی بر لب داشتند همچنان در سکوت معنی دار ، همدیگر را می نگریستند ، که طنین صدای مادر بچه فضای حیاط و منزل را پر نمود ! که خطاب به شوهرش می گفت بچه مان را چشم زدند ! صد بار بهت گفتم باید از چشم مردم ترسید ! 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: بچه مان، بچه، چشم، فرهاد داودوندی، داستان کوتاه، طنز گونه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic