وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh



گوشه هائی از تاریخ معاصر بروجرد



اولین قدم بعد از انقلاب

برای اطلاع رسانی رسمی در بروجرد



( قسمت پنجم)


تولد پیغام بروجرد در 22 شهریور 79

 

( سلامی به شهرم بروجرد زیبا- که چون او نباشد به ایران سرایی )

 

 نوشته آقای احمد ترک زبان 


صاحب امتیاز و مدیر مسئول هفته نامه پیغام بروجرد

 

در شماره گذشته به تولد پیغام در 22 شهریور 79 و تیتر جالب آن اشاره کردم که شعری بود در توصیف بروجرد . شعری که نه  به خاطر صنعت ادبی اش بل به خاطر ارزش نامهای محلی و قدیمی اش مورد توجه دوستداران بروجرد قرار گرفته بود . بخاطر دارم پس از چاپ شماره صفر یا همان پیش شماره که این شعر در آن چاپ شده بود مورخ محترم و تاریخ شناس شهربروجرد جناب محمد گودرزی دبیر تاریخ دبیرستان های بروجرد که خود مقاله ی »از بیضاء تا پیغام « را از همان شماره صفر شروع کرده بود به من زنگ زد و پرسید این شعر از چه کسی است و چرا نام شاعرش را ننوشته ای ؟

 

 راستش در آن لحظه فکر کردم ایشان قصد خرده گیری فنی به شعر را دارند لذا به ایشان گفتم این شعر مربوط  به یکی از آشنایان است ، آقای گودرزی شماره تلفن ایشان را خواستند که عرض کردم شماره ایشان را ندارم اما گفتم اگر وی را ببینم پیامی داشته باشید به ایشان می رسانم . خوشبختانه آقای گودرزی روی تخصص خودشان به این شعر نگاه کرده و اظهار داشتند کسی که این شعر را گفته لابد نامهای قدیمی کوچه محل های بروجرد را هم می داند و می شود از او اطلاعات بیشتری در مورد بروجرد گرفت .

 

با این وجود دیگر نتوانستم اصل واقعیت را خدمت ایشان عرض کنم و بگویم این  شعر چیزی نیست جز حاصل عشق و علاقه مندی من به شهرم بروجرد که هنوز نام بسیاری از کوچه  محلهای آن را در ذهن داشته و از همه آنها خاطره های تلخ و شیرین بسیار دارم . بنده در طول چند سال که در عرصه نگارش روزنامه برای شهرم هستم    برخی سعی کرده اند مرا غیر بروجردی قلمداد کنند در حالیکه علاوه بر اینکه زادگاهم بروجرد و محله ناسکدین که قدیمی ترین محله این شهر است می باشد بلکه به مدت شاید حدود 20 سال خانه ما در ضلع جنوبی بیت حضرت آیت اله العظمی بروجردی بود و من دوران نوجوانی و بخشی از جوانی ام را در آن محله گذراندم .

 

 در آن سالها در دهه 20 شمسی که بروجرد هنوز آب لوله کشی نداشت ما شب ها ی جمعه به خیابان صفا که هنوز آسفالت نشده بود می رفتیم و تخته مخصوصی داشتیم که به قول بروجردی ها با آن »آب بالا«می کردیم . به این ترتیب که ما در اواخر شب که   آبِ جوی کاملاً زلال بود  سر کوچه حاج آقا حسین می رفتیم و تخته را جلوی آب گذاشته و از جوی جاری در خیابان صفا آب را به خانه آیت اله می بردیم ،ابتدا آب انبار و سپس حوض خانه ایشان را پر از آب می کردیم و بعد ، آب به خانه مرحوم استاد جواد عبدالهی که شغل ریخته گری داشت و همسایه شرقی آیت اله بود می رفت

 

 و بعد از آن هم به خانه ما در ضلع جنوبی خانه آیت اله جاری می شدو هر هفته این کار در شب های جمعه ادامه و خانواده ما افتخار استفاده از این آب تبرک شده را داشت .  این را عرض کردم که شائبه بروجردی نبودن خود را که متأسفانه توسط برخی  افراد بی اطلاع عنوان شده بود تکذیب کرده باشم 0    از موضوع روزنامه دور نشویم بنده با بضاعت قلیلی که داشتم و آن هم چیزی جز عشق ودلبستگی به شهر وزادگاهم نبود انتشار روزنامه را در بروجرد ، باب کردم هر چند شهر ما آن امکانات را نداشت که پاسخگوی چاپ روزنامه باشد.

 

 و اما از اوایل کار پیغام بگویم در شماره های اولی که در سال 79  منتشر کردیم یک روز پسر بزرگم فرهاد که آن زمان تازه دبیرستانش را تمام کرده بود وقتی روزنامه را توزیع می کرد به یکی از دکه های روزنامه فروشی گفته بود چرا روزنامه پیغام بروجرد را جلوی دید مردم نمی گذاری ؟ آن روزنامه فروش به ایشان گفته بود فکر نمی کنم شما بتوانید دو ماه دیگردوام بیاورید و یه این کار ادامه بدهید .

 

این حرف باعث شده بود پسرم از ادامه کار منصرف شده و کنار بکشد و به دنبال کارهای هنری برود . اما من راه را ادامه دادم و کم کم به خط قرمزهایی برخوردم که به نظر می رسید باید از آنها عبور کرد وگرنه در مسیر این راه دور و دراز اگر قرار باشد رئیس هراداره یا مسئول هر سازمان یک خط قرمز برای روزنامه بشود که دیگر نمی توان چیزی نوشت و از کسی انتقادکرد و یا حرف مردم را گفت . این است که از همان اوایلِ شروع کار،  هدفم را عبور از خط قرمز های ساختگی و سنتی قرار دادم تا تکلیف خود را با رسالتی که به عهده گرفته بودم روشن سازم

 

. هفته سوم انتشار پیغام بود که خاطره ای تلخ در پیغام رقم خورد که شرح ماجرا را در شماره دوم پیغام به تاریخ 79/7/12 نوشته ام و آن تهیه گزارشی از جشن هفدهمین سال فعالیت دانشگاه آزاد در بروجرد بود که رئیس وقت آن دانشگاه که اکنون در قید حیات نیستند و دستش از دنیا کوتاه شده و خدایش بیامرزاد در مراسم جشن دانشجویی مانع کار اطلاع رسانی من شد و اجازه نداد عکسی از آن مراسم بگیرم و من با استفاده از اهرم قانونی از حقوق خود و حق خبرنگار در شماره بعدی پیغام دفاع کردم

 

 و نوشتم :مشکل مسئولان ما ، حضور روزنامه نگار در برابر مدیران کم ظرفیتی است که از سایه خود هم می ترسند و گرنه ما چه هیزم تری به کسی فروخته ایم که بخواهند سد راه اطلاع رسانی ما شوند ؟ و ادامه دادم : آقای.... ! شما در هفته دفاع مقدس ، در همان تالار که به روزنامه نگار شهر اجازه ندادید پیام مراسم را به جامعه برساند ، بر صندلی خود تکیه زدید و نمایشی از حماسه شهیدان دفاع مقدس را که روی صحنه اجرا می شد تماشا کردید و اشک تمساح ریختید ؛ آیا پیام آن شهیدان و پیام خبرنگار شهید شهر- محمود صارمی- این بود که شما سد راه نگارش پیام آنان شوید ؟ آیا شما می دانید روزنامه نگار کیست و چه مسئولیتی بر دوش می کشد ؟

 

 او ، چشم و گوش و نماینده مردم در همه ی صحنه ها ،وجدان بیدار جامعه و پیامبر افکار عمومی است و به موجب ماده 5 قانون مطبوعات حق دارد اخباری که به مصلحت جامعه بداند بدست آورد ، همانطور که به موجب ماده 4 همان قانون شما حق نداشتید مانع و مزاحم او در تهیه عکس و خبر شوید ! و در پاراگراف آخر اینطور نوشتم : به هر حال در اولین قدمی که پیغام بروجرد در راه اطلاع رسانی سالم برداشت تا بگوید و بنویسد که دانشگاه مرکز چه ارزش هایی است ، شما خود ماهیت پنهان شده در ظاهر اسلامی آن را بر ملا کردید و با رفتار خود اعلام داشتید که دانشگاه شما کوچه بن بستی است که برای روزنامه نگار تابلو ورود ممنوع دارد .

 

 آیا مگر چه عیبی داشت که با کمی تعقل و درایت ، اجازه می دادید این صفحات ، بیانگر برنامه های شما در آن روز می بود ؟ شما به چه دلیل عقلی و منطقی و امنیتی اجازه عکس گرفتن از مراسم جشن را به ما ندادید ؟ در پایان عرض می کنم شما هم تقصیری ندارید . این جفاهایی که به شهر ما و جوانان ما می شود همه برای این است که بروجرد از دیدگاه بعضی مسئولان ، قحط الرجال است و تا آن زمان که چنین دیدی  هست، باید حضرت عالی و امثال حضرت عالی را تحمل کرد !   






طبقه بندی: آقای احمد ترک زبان( مدیر مسئول پبغام بروجرد)، 
برچسب ها: اولین قدم بعد از انقلاب برای اطلاع رسانی رسمی در بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 خرداد 1392 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ