وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh



گوشه هائی از تاریخ معاصر بروجرد



اولین قدم بعد از انقلاب

برای اطلاع رسانی رسمی در بروجرد



( قسمت دوم)




مرکز استان هیچگونه امکاناتی به دفتر بروجرد نمی داد.


 نوشته آقای احمد ترک زبان

صاحب امتیاز و مدیر مسئول هفته نامه پیغام بروجرد


.......با تثبیت موقعیت و جایگاه دفتر خبری بروجرد یک سری کارشکنی های دیگر از سوی افرادی که مایل نبودند بروجرد از رشد خبری و اطلاع رسانی مناسبی برخوردار باشد شروع شد .

 

دفتری که با روحیه بسیجی ایجاد شده بود از هرگونه همکاری مرکز استان محروم و حتی کار به جایی رسید که حقوق مرا موکول به بستن دفتر بروجرد و رفتن به خرم آباد کردند که البته با تأیید موجودیت دفتر ، تا حدودی این مشکل مرتفع شد .  اما از آن سو و در مرکز استان برنامه هایی برای تعطیلی این دفتر در جریان بود .

 

مسئول وقت اطلاعات و اخبار استان با برخوردی غیر صمیمانه هیچ درخواستی را برای دادن امکانات به دفتر بروجرد ترتیب اثر نمی داد . او بستگانی داشت و مایل بود آنها را در اطراف خود جمع کند و دفتر بروجرد را هم به برادر همسرش که دیپلمه بیکار بود بسپارد لذا با همدستی افرادی که در طیف آنها قرار داشتند در حال پرونده سازی برای حذف من و تشکیل یک باند فامیلی در صدا و سیمای لرستان در بروجرد بودند .

 

در آن زمان اتفاق افتاد ،بنی صدر – رئیس جمهور فراری برای بازدید از بروجرد و سرکشی به جنگ زدگان به این شهر آمد . در آن روز در مسیر او پلاکاردهایی از سوی جنگ زدگان و همین طور کارگران کوره پز خانه ها دیده می شد که خواهان برداشتن فرماندار وقت – کفافی - بودند ،همینطور پلاکاردی مشاهده می شد که خواهان برداشتن مرحوم کلهر رئیس دادگاه انقلاب بودند. بنده در گزارشی که ظهر آن روز به مرکز خرم آباد مخابره کردم ضمن پوشش خبری سفر بنی صدر به بروجرد ، به متن این پلاکاردها جهت اطلاع مدیر مرکز اشاره کردم .

 

متأسفانه از آنجا که توطئه بستن دفتر خبری بروجرد قبلاً کلید خورده بود عوامل اطلاعات و اخبار مرکز استان بی آنکه محرمانه بودن خبر را مد نظر قراردهند در اخبار ساعت 4 بعدازظهر استان عمداً اقدام به پخش خبر محرمانه کردند تا مرا با چالش جدی در شهرستان مواجه سازند . در پی پخش خبر از رادیو خرم آباد ،کفافی فرماندار به من زنگ زد و با عصبانیت گفت  آقای ترک زبان! همین امروز دفترت را می بندی و به مرکز استان می روی !

 

 نیم ساعت بعد فرمانده نیروی انتظامی وقت هم با من تماس گرفت و از من خواست سری به او بزنم !بنده وقتی دیدم کار به جاهای باریک کشیده و مورد تهدید قرار گرفته ام بلافاصله با معاونت واحد مرکزی اخبار در تهران تماس گرفتم و جریان را به آقای احمد عزیزی معاون خبری صدا وسیما گفتم ، ایشان که مردی وارسته و مسلط به مسائل بود مرا دلداری داد و گفت ، هیچ نگران نباش به کارت  ادامه بده و به هیچ وجه دفتر را تعطیل نکن ، ما مشکل را حل می کنیم .

 

بنده پس از اطمینان از پشتیبانی معاونت خبری صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران به شهربانی رفتم و سرهنگِ فرماندهی که فکر می کنم اسمشان دولتشاهی بود با برخوردی دوستانه به من تعارف نشستن کرد . او مردی مسن ودر آستانه بازنشستگی بود ، به ایشان گفتم امری با بنده هست ؟ ،گفت کار خاصی نیست ، اما قرار است فرماندار یا نماینده او به اینجا بیاید و گویا با شما کاری دارند ! خوب بنده هم قبلاً در جریان بودم و می دانستم آقای فرماندار می خواهد مرا از شهر تبعید کند .

 

 به هر حال ایشان با تعارف چای شروع به بحث های خصوصی و از جمله از وضعیت نامساعد جسمی خودشان کردند و اینکه منتظر بازنشستگی است .  خلاصه بعد از یک ساعت وقتی خبری نشد گفتم جناب سرهنگ خبری نیست ،اجازه مرخصی می دهید ؟  گفت نیم ساعتی دیگر صبر می کنیم اگر کسی نیامد هر دو با هم می رویم ! و نیم ساعت بعد که کسی نیامد از ایشان خداحافظی کرده و به دفتر بازگشتم . چند روز بعد پیغامی از فرماندار رسید که اتاق هلال احمر را که در اختیار دفتر خبری بود هر چه زودتر تخلیه کنم که این کار نشد و فرماندار هم بعد از چندی منتقل شد و به جایش بخشدار دورود آقای نظری فرماندار بروجرد شد .

 

 آقای کفافی قبل از انتقال ، پرونده ای با کمک برخی از دوستانش در ادارات و سپاه علیه بنده درست کرده بودند مبنی بر اینکه اینجانب مورد تأیید مقامات اداری و شخصیت های روحانی شهر نیستم و تقاضای جابه جایی مرا داده بودند . در پی این اقدام یک روز  نامه ای به دستم رسید و به من اطلاع داده شد که در اولین فرصت دفتر خبری بروجرد را تحویل داده و خود را به کار گزینی صدا و سیما در تهران معرفی نمایم . خب چاره ای نبود باید تمکین می شد .

 

 به فردای آن روز از صدا و سیمای خرم اباد نماینده ای آمد و دفتر بروجرد را تحویل گرفت . من هم به تهران رفتم در تهران گفتند به شهر خودت برو تا زمانی که بازرس به آنجا بیاید .  پس از آن به بروجرد بازگشتم و اولین اقدامی که انجام دادم گرفتن تأییدیه  از کلیه ادارات و ارگان ها بود .

 

شاید بیش از 30 نامه تأییدیه از ادارات و ارگان های مختلف گرفتم که همه حاکی از رضایت آنان از فعالیت خبری و اطللاع رسانی من بود . فقط سه چهار مورد بود که نتوانستم از آنها تأییدیه بگیرم . یکی جهاد سازندگی بود که رئیسش آقای پناهی به من گفت شما در مدتی که اینجا بودید حتی یک بار از کارهای جهاد در روستا ها فیلم برداری نکردید  !

 

 لازم به توضیح است که آن زمان هنوز سیمای استانی راه اندازی نشده و دوربین فیلم برداری هم در اختیار بنده نبود ، اما بخش فرهنگی جهاد برای من تأییدیه نوشت . در سپاه بروجرد هم مسئول روابط عمومی به خاطر عدم همکاری با دفتر خبری بروجرد چندان رغبتی به تأییدیه بنده نشان نداد و امام جمعه آن زمان که فکر می کنم حجت الاسلام نوابی بودند و تازه تشریف آورده و به هیچ وجه مرا نمی شناخت از تأیید من عذر خواهی کرد و گفت من هنوز اسم شما را هم نمی دانم !

 

 فرماندار جدید بروجرد هم آقای نظری که جای کفافی آمده بود ایشان هم به هیچ وجه بنده را نمی شناخت اما به هر حال خدمت ایشان رفتم و با توجه به تأییدیه هایی که از ادارات زیر مجموعه فرمانداری داشتم فکر می کردم ایشان هم مرا تأیید خواهد کرد . آقای نظری گفت تأییدیه هایت را بیاور نگاه کنم . فردا تأییدیه ها را داخل پاکت بزرگی گذاشتم و به فرمانداری برده وتحویل ایشان دادم ایشان گفت دو سه روز صبر کن من روی اینها تحقیق کنم و شما فلان روز و فلان ساعت به فرمانداری بیا اگر صحت داشت من هم شما را تأیید می کنم .

 

 روز موعود به فرمانداری رفتم دیدم فرماندار همه رؤسای ادارات را که به من تأییدیه داده بودند به فرمانداری احضار کرده و جلسه را تشکیل داده اند خوشحال شدم که تأیید فرماندار را هم خواهم گرفت غافل از اینکه فرماندار( نظری) با ارتباطی که با کفافی داشت در صدد بر آمده بود انتقام  کفافی را از من بگیرد به همین دلیل وقتی به فرمانداری رفتم و در جلسه حاضر شدم فرماندار که قبلاً مغز آقایان را زده بود به من گفت آقایانی که به شما تأییدیه داده اند می گویند ما از موضوع ایشان بی اطلاع بوده ایم .

 

 در تأیید فرماندار هم مسئول روابط عمومی وقت سپاه هم گفت ایشان مسئله دارند و اقایان بهتر بود قبلاً باما هماهنگ می کردند ! و لذا فرماندار تأییدیه های مرا جلوی چشم خودم پاره کرد و به سطل آشغال ریخت و من سلاح بی گناهی خود را از دست دادم ! 

 

 

                                              ادامه دارد.......

 

برای مشاهده قسمت اول خاطرات آقای احمد ترک زبان مدیر مسئول محترم هفته نامه پیغام بروجرد می توانید به لینک زیر مراجعه نمائید


http://www.farhad90.ir/post/6365







طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی،  آقای احمد ترک زبان( مدیر مسئول پبغام بروجرد)، 
برچسب ها: مرکز استان هیچگونه امکاناتی به دفتر بروجرد نمی داد.، احمد ترک زبان، هفته نامه پیغام بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ